![]()
سلامت نیوز: ساعت هشتونیم شب بود. از داروخانه بوعلی با خشم بیرون آمدم. پشت فرمان نشستم، دندهعقب زدم و برخورد کردم به ماشین پشتسری. رانندهاش پیاده نشد. رفتم و عذرخواهی کردم، با شگفتی به من نگاه کرد و گفت: «چطوری توانستی بزنی؟ اینهمه جا هست!» بغضم را قورت دادم و گفتم: «شرمندهام، دارو را ندادند، حواسم پرت شد». برگشتم داخل ماشین و بدون تعارف زدم زیر گریه...
به گزارش سلامت نیوز، روزنامه شرق در ادامه گزارش خود می نویسد: این چهارمین داروخانهای بود که از بعدازظهر رفته بودم. ١٣ آبان، هلال احمر، طرفه و حالا بوعلی. این چهار داروخانه که باید آمپول اصلی را به من میدادند، سیستمهایشان «قطع» بود. قطعی برای همه بیماران «خاص» واژه آشنایی است. وقتی سیستم تأیید در داروخانه «قطع» باشد؛ یعنی بیمه تعلق نمیگیرد و در بهترین حالتِ ممکن میتوانید دارو را با قیمت آزاد بخرید و بعد دنبال پسگرفتن پول از بیمه باشید. تقصیر خودم بود. باید زودتر برای گرفتن دارو اقدام میکردم؛ اما به خدا نرسیدم...
کسی به شیشه ماشین زد. شیشه را پایین کشیدم. همان رانندهای بود که به ماشینش زدم. «خانم! داروی «خاصی» است؟ من دارم میروم طرفه میخواهید بپرسم؟» با تلخندی گفتم: «از همان جا آمدم. سیستمها قطع است». یاد اولین روزی میافتم که بیماری را تشخیص دادند. آمپولهایم را برادرم از ١٣ آبان گرفت. همه ناراحت بودند از اینکه این داروها را جز آن داروخانه یا هلال احمر ندارند. «خاص»بودنِ بیماری برای اولینبار آنجا به چشم آمد. چند سال بعد از نخستین تشخیصها و درمانها، یعنی همین هفت سال پیش دکتر حرف تلخی زد و تزریق هفتگی را پیشنهاد کرد.
تزریقی که الان فقط میدانم بیش از ٣٠٠ مورد شده است؛ یعنی بیشتر از ٣٠٠ هفته! آن زمان، خیلی جدی نگرفتم و مثل قبل عازم ١٣ آبان شدم. نوبتم شد. پذیرش من را به جای دیگری فرستاد؛ داروخانه «فوق تخصصی». عبارتش جالب بود. باز هم «خاص». شلوغ بود و وقتی نوبت به من رسید، فهمیدم اولصفبودن به معنای اولراهبودن است. قیمت دارو بدون بیمه سرسامآور بود. دکتر داروساز توصیه کرد به پزشکم بگویم که داروی ایرانی را تجویز کند. تماس گرفتم و او با اکراه پذیرفت؛ اما تأکید کرد که هزینه دارو در طول زمان سنگین خواهد شد و بهتر است خودم تصمیم بگیرم که ایرانی یا خارجی را مصرف کنم. داروی ایرانی هم، چندان ارزان نبود. برای دریافت آن باید میرفتم اداره بیمه و مدارکم را تحویل میدادم و با نامهای از پزشک پروندهای را ثبت میکردند تا من هر بار برای گرفتن دارو بتوانم از بیمه استفاده کنم. خیلی اذیت نشدم.
گرم بود؛ اما یک بار رفتم مطب دکتر و مدارک بیمارستانیام را هم بردم. کارهای اداره بیمه تمام شد. راهی داروخانه شدم. دفترچه را دادم و نشستم. روی در و دیوار نوشته بودند که داروهای نیازمند به تأییدیه بیمه زمان بیشتری طول میکشد تا آماده شوند. کاش قصه همین بود و فقط طول میکشید؛ اما داستان وقتی «خاص» شد که فهمیدم هر سال باید بیمه دوباره تأییدیه بدهد و از آن «خاص»تر هم شد، وقتی فهمیدم باید از وزارت بهداشت هم برای دریافت دارو حواله بگیرم.
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان